تبليغاتX
ورود افراد جاسوس اكيدا ممنوع . . .










احتمالا فردا آخرین جلسه ای یه که میرم کلاس المپیاد... اصا حال نمیده. این معلمه هم که چی بگم... یک جای خالی(...)بابا!!(نمیدونم چی!!!) شاید بی سواد... بی سوادی با مدرک دکترا...

راستی عزیزی که کامنت گذاشتی.. نه من وقتی جوگیر شم خسته نمیشم. وقتی شروع کنم به نوشتن مینویسم...

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


یادش افتادم...

اون شب یاد مدرسه افتادم... یاد خاطراتمون... یادش بخیر... یاد دبیرا...یاد مدیر... یاد...یاد خاطراتمون....

 

یاد خانوم حسینی افتادم.دبیر قران و پرورشی. گاهی دینی و عربی. همیشه زیرزیرکی به من نگا میکرد.چند دفعه نگا میکرد یعنی خفه شو و بعد که میدید نه من آدم بشو نیستم میگفت خیلی شلوغ شدی یا حرف میزنی و از این قبیل حرفا. همیشه وقتی تمرینارو زود تر حل میکردیم میپرسید حفظ کردی؟ ازت میپرسما. بعدشم اول از همون طرف میپرسید. وقتی تو خونه حل میکردی میگفت برامدرسس.یادش بخیر تفسیر آیه ها رو مینوشتیم. هر هرکی نمینوشت منفی داشت. مائم که بیخیال. هر جلسه همه 5-6 تا منفی میگرفتیم.

برای مثال: تحقیق آوردی؟ نیاوردی؟ یه منفی-تفسیر ننوشتی؟ یه منفی-تکون خوردی؟3تا مفنی- حرف زدی؟ 2 تا دیگه. جامدادیت رو میزه؟یه منفی دیگه- بلند تکرار نکردی؟ 2تا منفی. مقنعت کجه؟یکی دیگه. به بغل دستیت حرف زدی 2تا منفی..... تا بالاخره دفتر نمره پر میشد از منفیای خوشگل. یادش بخیر گیره رویا بود. یه بار رویا پیش من نشسته بود همین جوری تمرینا رو نوشته بودیم و حرف میزدیم آروم آروم که گفت رویا چرا حرف میزنی؟؟ یا نمیدونم چرا رفتی اونجا و... از این حرفا... یادش بخیر کلاس قرآن و پرورشی تموم شد....

 

یاد خانوم محمدی افتادم. (عربی)همیشه با هوای کلاس مشکل داشت.یا میگفت گرمه یا میگفت سرده. میدیدی هوا گرم بود میومد میگفت خانوما شوفاژو روشن کنین. یا میگفت هوایکلاس خفست. یاد اون سلام سلام گفتنش افتادم. یه بار یه نفر دیر رسید گفت: سلام سلام حال شما؟! من که ازخنده مردم. انگار تو مزرعه داشت صدا میکرد.

یادش افتادم با اون ماژیکای رنگی ای که درخواست میکرد. به مائم میگفت با خودکار رنگی بنویسین. یادش افتادم وقتی هزار بار توضیح میداد که چیو با چه رنگی بنویسین و بازم بچه ها اشتباه میکردن و عصبانی میشد... یاد حرفای بی ربطش...

 

یاد خانوم پلویی افتادم... (ریاضی) بهترین دبیرم بود. معرکه. محشر... تووووووپ!!! همیشه زود میومد کلاس و دیر میرفت. همیشه میدونستیم قبل کلاسش تخته پاک کن رو بشوریم. همیشه ارفاق میکرد. همیشه با منطق بود.  وجدان کاری داشت. خدا شاهده که تو این سه سال 1 ثانیه هم از وقت کلاس هدر نشد.یاد خاطراتی میفتم که تعریف میکرد... یاد مقنعه ی کچیش که نشون میداد چقدر زحمت کشیده... خیلی دوسش دارم...

 

یاد خانوم فرشچی افتادم(زبان)یاد اون دوروغایی که میگفت که قراره امتحان بگیره و بچه ها باور میکردن. بعد خودشم میگفت دروغ بوده... یاده اون 25/0 هایی که برا تحقیقا میداد... یادش بخیر چقدر وقت کلاس هدر رفت برا چرت وپرت...

 

یاد خانوم پناهی افتادم(زیست): دوسش داشتم. الحق یکی از بهترین دبیرامون بود... درس دادنش عالی بود. مطالب اضافه ی باحالی میگفت... حرفاش روم تاثیر میذاشت. مخصوصا راجع به حجاب و اینا... با همه انگار فرق داشت. که البته اینو تو یه نامه(ازمون خواسته بود انتقاد پیشنهاد بنویسیم) گفتم.

 

یاد خانوم طاهری(ادبیات): شاید یه جورایی دم دمی بود. تمرینارو کپی میکردیم،یادش بخیر! حرف "ک" رو خیلی باحال تلفظ میکرد... مائم از خنده میمردیم...

 

یاد خانوم شفیعی افتادم(ورزش) خدایی این آخرا که اصلا نمیومد سر کلاس. یعنی حیاط. یاد امتحان بارفیکس و انعطاف افتادم... چقدر سخت بود خدا!!! با نمره ی تحقیق 20 میشدیم...

 

یاد خانوم هنربخش(دینی) دروغ چرا دوسش نداشتم. از دینی بیزار بودم و هستم. استرس داشتم. وقتی چپ چپ نگا میکرد سرمو بی میگردوندم. درست تو یه امتداد بودیم. یادش بخیر سر کلاس کتابامونو رنگ میکردیم...بین خودمون بمونه اما انگار حسودیه خانوم حسینی رو میکرد. نمیدونما... اما همه با این حرف موافق بودن...

 

یاد خانوم علیجانیان افتادم(حرفه) شاید دوسش داشتم. ولی در کل خوب بود... همیشه هم کار عملی رو دودر کردیم... همیشه نمرم کم میشد....یادش بخیر...

یاد خانوم حسنی افتادم(هنر) و تبعیضایی که میذاشت... یادش بخیر خودمو میکشتم تا ایراد کارمو بگه... نگفت.. البته همیشه 20 گرفتم..

 

یاد خانوم قربانی(اجتماعی و تاریخ) بااون طرز تدریسش. یاد این افتادم که هی میگفت مثلا ردیف دوم...میدیدی آروم داشت درس میداد که یهو بلند میگفت: ردیف دوم، چی شد؟؟؟ خیلی بلند... یا با ماژیک میکوبید رو میز...

 

 

یاد خانوم یوسفی (شیمی) که اصلا بهش نمیومد دبیر باشه.آخه معاونمونه. اون ظرف غذا و پرندش...

 

راستش دیگه یاد کسی نیوفتادم... اینا هم حرفای تکراری بود.. حرفایی که سکرت گفت بود... منم گفتم...فقط واسه خاطر خودم...

اما یه چیزی... کاشکی دبیرا یه روز اینجارو میخوندن. قیافشون دیدنی بود... ولی من اگه دبیر بودم دوس داشتم بدونم بچه ها چی فک میکنن... در کل که فک میکنم همشونو دوس دارم...

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


!يه خبر خوب!

سلام

اول نوشت: منم يادم رفت برم كلاس المپياد ! از كلارسيا هم خبري ندارم . . .


و اما خبر خوب: اونروز داشتم با يكي از بچه ها صحبت ميكردم گفت كه مليكا.د كه از بچه هاي مدرسه ي خودمونه و امسال اول دبيرستان بود، ميگفته كه مرحله‌ي دوم براي ورود به دبيرستان فقط دوازده تا از چهل و پنج تا سوال رو زده بوده و قبول شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خيلي خوشحال شدم . . . اگه راست گفته باشه قبوليمون حتميه!  علي الخصوص كه امسال و توي مرحله‌ي دوم فقط 17 نفر حذف ميشن ( ميفتن (سقوط ميكنن)) . . . . . و اين يعني شانس بچه‌هاي مدرسه‌ي خودمون از همه‌ي سالها بيشتره!

پي نوشت:همه‌ي كساني كه مثل من گند زدين . . . . حالا خوشحال شين! البت حتما دعا كنيد و خيالتون به اين راحتيا تخت نشه! D:

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


!يه خبر خوب!

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


المپیاد

امروز کلاس المپیاد داشتیم...

من یادم رفت. هیچی دیگه... بقیشو اگه سکرت و کلاریسا رفته باشن میگن...

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


سلام. شرمنده...

احتمالا تا الان فهمیدین که چه آزمون سختی دادیم دیگه...

حاشیه ها: تو حیاط بودیم که دوستمون مریم اومد. با مامانش. گریه میکرد. حدس زدم چی شده. اومدن رفتن تو. مریمم همون جوری گریه میکرد. بعد یه مدت اومد بیرون و گفت که کیف پولمو زدن و کارتم تو اون بود!!!میترسیده که بدون کارت نذارن بره. اما اصا به کارتامون نگاهم نکردن!!بعد آزمون هم همه دپیده بودن!!! و البته فهمیدیم قضیه ی کیف پول و اینا همش خالی بوده. مریم جان کارتشو گم کرده بوده!!!

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


..::ONLY READING::..

   سلام

امروز آزمون مرحله دوم بود . . .

به خدا هيچ وقت به اين بدي آزمون نداده بودم!

خيلي افتضاح بود . . .

13 تا نزده داشتم از بين 45 تا سوال. . . . تازه مطمئن نيستم اونايي كه زدم هم درست باشن!

سامانتا و كلاريساي عزيزم ، فكر نميكنم سال بعد باهم باشيم! از همين حالا خداحافظ . . . .

خيلي دوستتون دارم !             هردوتون رو . . . .

و  . . . . . . . اينكه فراموشتون نميكنم!

دلم ميخواد گريه كنم!

بچه ها برام دعا كنيد .  .  .  .  .

خداحافظ تا موقعي كه نميدونم كيه!!!!

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


تشویقمون کنیم....!!!!!!!

سلام به همگی

دیروز بنده(کلاریسا) توسط سکرت متوجه شدم که ....که....(اگه گفتین!!) .............

قبول شدیم  اوه...اوه...اوه....تشویقمون کنین .

ولی متاسفانه ۲ نفر از همکلاسی های خوبمون قبول نشدن .البته نا گفته نماند که آزمون دیگری در راه است.و ما باید اونم قبول شیم.

فردا هم به لطف ایزدی بعد از گذشت سال های بسیار بالاخره کارنامه ی ما داده خواهد شد.

راستی روز مادر  مبارکدوباره دست بزنین(ببینین یه عالمه خوشحال شدین اگه می گم دست بزنین برای اینه که روحیتون  شاد شه مثل خودم)

سامانتا و سکرت جان خیلی متاسفم که گند می زنم توی این وب بدبخت..

و اما یکخبر خیلی جالب تر آقای عبادتی .. بدون ریش(دوباره دست بزنین این حتی از قبول شدنمون هم  خوشحال کننده تر بود)

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط کلارسیا| لينک ثابت |


نمونه... بابا بیخیال!!!

امروز آزمون ورودی نمونه دولتی داشتیم. 110 سوال و 120 دقه وقت. کلاریسا که کلا شرکت نکرده بود. آسون بود.بد نبود. وقتم فقط تا حدی بود که نوشتم و یه بار هم چک کردم.آخه کلاس پنجم من حدودا تو یه ربع همشو نوشتم و 3000 بار از روش خوندم. که فقط یه دونه غلط داشتم و تو استان دوم شدم(اه اه دختره مغرور!!!) چرت و پرت بود بابا!!! یکی دو تا هم تقلب کردیم...    دوستم ( بماند) هی میگفت ... هشت. منم نمیگرفتم این چی میگه. ،68،78،88،98 28،38،48،58.  اما بالاخره گرفتم و جوابو گفتم.آخه من همه ی اون سوالارو نگا کردم اما به نظرم آسون بود. سوال 104 هم یه کوچولو سخت بود(میدونین ابهام داشت!!) که اونم آخر وقتی میگرفتن همگی با هم زدیم. 2 بود...

حالا.... برا مراسم جشن هم منتظر اجازه ی خانوم مدیر گرامی هستیم. قراره جلسه تشکیل بدن!!!( هه هه هه!!) این کلاریسا هم بجای آزمون امروز اومده نت!!!!

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


سلام

ببخشید...!ببخشید...!ببخشید...!

چی کار کنم وقت نمیکنم بآپم !با عرض سلام و پوزش فراوان تا برنامه ی بعد خدا نگهدار!

آقا جون چی بنویسم ؟باور کنین به مغز نداشته ام هر چه قدر فشار میارم نمی تونه .

خوب مدرسه ها که تعطیل شد و اما من بدبخت بیچاره ی مظلوم .................... که از خرمون از دوران طفولیت دم نداشت ....

دو روز (اونم پشت سرهم )جیمز باند یا همون عذاب الهی خودمون رو تو خیابون ببینم یکبار هم که خانم متود رو  تو خیابون دیدم و یکبار هم سوار ماشین ایران نژاد شدم(این یعنی عمق فاجعه ها!!!) واما ۱ تیر ماه نتایج بسیار بسیارزیبای سمپاد اعلام خواهد شد سکرت و سامانتا مثل من خوشحال باشید شرمنده که چرت وپرت نوشتم ولی بالاخره نوشتم.

بدرود

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط کلارسیا| لينک ثابت |


منم شدم نامرد...

این متنو قرار بود اونروز بذارم.. اما ماهی رو الانم از آب بگیرم تازس... راستی ماهی بیچاره خیلی وقته تو یخچاله...

اون روز، روز چاپلوسی و خودشیرینی من پیش جیمی بود!! کلی حال کردم. با اینکه قلبم اومد تو دهنم، اما حالا که فک میکنم میبینم اونقدرا هم بد نیست!! میتونه مهربون هم باشه!!!برای اولین بار امتحان دینی رو خوب دادم!! دست دست!!!

تو مسابقه ی قرآنم قبول نشدیم(درنیومدیم) به خاطر اون از دفتر معاونین به دفتر مدیر و دبیرخونه و سایت پاس داده میشدم!!!

مدرسه ای که کامپیوتر دبیرخونش adobe reader  نداشت!!!

یادش بخیر... فردای اون روزی که از مسابقه برگشته بودیم رفتیم جلو دفترو پرسیدیم نتایجو ندادن؟؟!!؟! آخرشم هیچ!!!

اما جالب اینجاس که امروز جاهامونو عوض کرده بود. کریدور طبقه دوم بودیم. مراقب همچو عقابی نگاهمان میکرد! من که کلا کج نشسته بودم که نرگس ببینه اونم(مراقبه) همچین نگا میکرد که...

بای...بای...

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


من چيكار كنم اين نامردا نميان آپ كنن؟

سلام ديروز اولش روز بدي بود! آخه به خاطر يه سفر مهم با بر و بچ نرفتم روز آخري پيتزا بخورم ، اومدم ديدم آقاي بابام كلاس آموزش مهارتهاي سرپرستي و مديريت داره ، نميتونه بياد! خيلي حرص خوردم . . . ولي آخرش خيلي روز باحالي بود يه خبر توپ رسيد بهم كه خيلي باهاش حال كردم چي؟ چه خبري؟ شرمنده عين خودم سكرته . . . (D:) خب مدرسه هم رفت پي كارش . . . ولي امسال دوست نداشتم تموم شه! فقط اميدوارم سال بعد حتي يكي مون هم كم نشده باشه! انشاالله پ.ن: كلارسيا به جون خودم اين دفعه اگه آپ نكني ، من يكي نيستم آ . . .

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


خیلی میترسیدم… امروز چیزی یادم نبود… جغرافی داشتیم… یکی دیگه از اون درسای ….با رومینا قرار تقلب گذاشتیم!! تو این امتحانا اولین بارم بود. آخه جام خیلی بده.. درست گیر کردم بین خرخونا!! هیچ کس نمیرسونه. قرار گذاشتیم با انگشت اشاره کنیم.(البته زیرزیرکی!!!)  امروز قبل از شروع امتحان خانوم ح. معاون پرورشیمون اومد. یه صلوات… بعدش از یکی خواست که قرآن بخونه که نخوند. بچه ها تو دلتون یه سوره بخونین… منم شروع کردم بقره رو خوندم… الم… ذلک الکتاب لاریب فیه… دیگه ورقه ها رو دادن.آسون بود. یه سوالو از رومینا پرسیدم که اشتباها یه قسمت دیگشو گفت. بعدش منتظر موندم اون بپرسه که نپرسید. خدارو شکر آسون بود. خانوم پناهی طوری نگا میکرد که آدم به خودش شک میکرد. نمیدونم چرا ولی فقط به من اونجوی نگا میکرد.آش نخورده و دهن سوخته…

 

بعد امتحانم که طبق معمول بچه ها تو خیابون دیوونه بازی درآوردن و همه فهمیدن فرزانگانی هستیم..

حالا دینی رو داشته باش… فردا بدبختم… 

سکرت تهدید کرد که دیگه نوبت من و کلارسیاس که آپ کنیم…

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


يه هفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام
واي كه چقدر اين يه هفته طول ميكشه!
اعصابم داره  رنده ميشه!
خيلي طولاني شده ديگه!
دلم براي بچه ها تنگ شد . . .
راستي يه متن هم براي جشن فارغ التحصيلي نوشتم در مورد زنگ تفريحهامون . . . .

حالا ازتون ميخام هركي دوست داره براي چند دقيقه برگرده به اون لحظات ، تا وقتي اين نوشته تموم ميشه چشماشو ببنده و گوش بده! تصوركردنش خيلي راحته . . .

شما رو نمي‌دونم ولي وقتي كه من و ممل و آرزو وارد كلاس مي‌شديم ، من طبق عادت در رو باز مي‌كردم و صبر مي‌كردم تا اون دوتا برن تو و بعد خودم وارد كلاس مي‌شدم ، اون موقع معمولا فقط مريم و فاطمه و پريسا توي كلاس بودن ، اگه اون روز امتحان داشتيم، قبل از ورودمون مي‌تونستيم توي سالن پريسا رو ببينيم كه كتاب در دست با سرعت راه مي‌رفت ، يك دستش رو تكون مي‌داد و با صداي بلند درس مي‌خوند! در اين صورت بقيه بچه ها هم همين كه ميومدن ، كيفشون رو پرت مي‌كردن و از يه نفر مي‌پرسيدن :« خوندي؟» و اون هم جواب منفي مي‌داد و باهم مي‌رفتن توي سالن تا مثلا بخونن . . . بعضيها واقعا توي اين چند دقيقه مي‌خوندن ، بعضيها فقط با نيت خوندن بيرون مي‌رفتن ولي تمام مدت حرف مي‌زدن ، بعضيها اصلا نمي‌رفتن بيرون و نميخوندن، بعضيها هم مي‌خواستن بخونن ولي بعضيهاي ديگه نمي‌ذاشتن . . . يادتونه اون بعضيهاي ديگه چيكار مي‌كردن؟ خودتونو توي سالن مشغول خوندن درس ساعت بعد كه از كتبي بودن امتحانش خبر نداشتين تصور كنيد ! جلد كتاب رو روي دستتون حس مي‌كنيد؟ حالا يه نفر مثل من يا شايد مائتي عين جن ظاهر ميشه و با يه حركت سريع ورقه‌هاي كتابتون پرواز مي‌كنند و بعد كتابتون وسط سالن پخش ميشه! و بعد اگه آدم خنثي‌ اي نباشيد ، شما براي تلافي دنبالمون مي‌كنيد . . .

سركلاس هم لابد يه عده دارن با درس مي‌خونن و يه عده تمرين ادبيات يا عربي يا تكاليف رياضي يا هنر يا تستهاي فيزيك يا سينونيم زبان يا هرچيز ديگه اي مينويسن! يه عده بيخيال هم دارن با تخته پاكنها واليبال بازي ميكنن و تمام كلاسو و دانش‌آموزا رو با گچ يكسان مي‌كنن بعضيها هم كل بالاتنه رو از لابلاي نرده‌هاي پنجره رد كردن و دارن طبيعت سرسبز رو تماشا ميكنن تا لااقل بتونن توي هوايي كه كمتر از 99% گچ داره تنفس كنن !!!! عده‌ي معدودي هم پاي تخته براي هم مساله حل ميكنن يا اطلاعيه مينويسن يا نكته ي روز يا يه بيت شعر يا سخني از بزرگان يا تبريك تولد يا روزفلان يا هر چرت و پرت ديگه‌اي ! در اين بين گاهي كسي مثل عاطفه بي‌ سر و صدا از كلاس خارج ميشه و چند ثانيه بعد چند تقه‌ي محكم به در ميزنه و درو باز ميكنه و با صدايي بلند ميگه: بـــــــــــــَـــــــــــر پـــــــــــــــــــــــــــــا! براي يه لحظه كلاس در سكوت مطلق فرو ميره و همه‌ي چشمها خيره‌ي در ميشن . . . بعد معمولا چند نفر با عصبانيت عاطفه رو كه داره مي‌خنده و فرار مي‌كنه دنبال مي‌كنن! بعضيها هم مثل پريسا هر از گاهي ميان تو و ميگن دبيرا دارن ميان و جو كلاس رو عوض ميكنن ولي بعد يه نفر ميره ديد ميزنه و مياد ميگه شايعه بوده . . .

ولي بعضي وقتها وضعيت فرق ميكنه! 8-7 نفري كه توي سالن بودن دوان دوان ميان توي كلاس و در حالي كه نفس نفس ميزنن ، ميگن دبيرمون داره مياد!!! بعد چند تا سر از لاي در مياد بيرون و راهرو ديد زده ميشه و سپس صاحبان اون چندتا سر با عجله ميان و ميشينن سر جاشون! تو اين فاصله يكي با سرعت تخته سياه و تخته وايت برد رو پاك ميكنه و يكي ديگه تخته‌پاك كن ها رو از بين كلاس جمع مي كنه! تا وقتي دبير مياد همه چيز تقريبا مرتبه و بچه ها با آرامش تمام سر جاشون نشستن . . . اين يعني سرعت عمل تحسين كردني كلاس ما!

سركلاس هم بستگي داره براي اون زنگ چي داشته باشيم . . . اگه تاريخ يا اجتماعي داشته باشيم، شما به هيچ وجه نميتونيد حرف بزنيد يا مكاتبه كنيد! اگه حوصله ي درس رو نداشتيد فقط ميتونيد با بي‌حوصلگي در و ديوار و پنجره و تخته سياه و نيمكتها رو نيگا كنيد يا موزاييكها رو بشمريد و گاهي آه جگرسوزي بكشيد! چرا؟ چون خانوم قربانلو خيلي حساس هستند و اجازه‌ي هيچ كاري رو به شما نميدن و حتي اگه در دورترين و غيرقابل دسترسي ترين جاي كلاس باشين هم ايشون ميتونن ببيننتون و به راحتي صداتونو بشنون و بعد . . .

ولي اگه مثلا جغرافي داشته باشيم ، مكاتبه تا حدي كه خيلي ضايع نباشه و پرتاب كاغذها هوايي نباشه ، ميتونه براتون مفيد و بي‌خطر باشه! فقط حتي با فركانس بين يك و صفر هم نميتونيد حرف بزنيد چون خانوم مقيمي گوشهاي تيزي دارن و حتي اگه بغل دستي‌تون صداتون رو نشنوه ايشون ميتونن به راحتي صداي شما رو بشنون!

اگه زبان داشته باشيم ، فقط مكاتبه با بغل دستي و افراد نزديك! اگه ديدين دبير فهميد و بدو بدو اومد طرفتون كاغذو زير نيمكت نذارين و اصلا هم هول نكنيد! آروم توي دستتون مچاله كنيد و دستتون رو سفت مشت كنيد و در دورترين فاصله ي ممكن نگه دارين!

اگه ادبيات داشته باشيم ، ميتونيد حتي با اون سر كلاس هم مكاتبه داشته باشيد! البته بازم نبايد كاغذاتونو پرتاب كنيد، دست به دست . . . ميتونيد آروم آروم با بغل دستي و جلويي و پشت سري و اريبتون هم حرف بزنيد ولي كوتاه . . . يه كمي هم حق خنديدن دارين ولي نبايد طولاني و با صداي خيلي بلند باشه چون خانوم طاهريون شاكي ميشن و ميگن كه تا نگين موضوع خنده‌تون چيه درس نميدن! خب شايد موضوع طوري باشه كه نتونين به دبيرتون بگين و با گفتنش گير بيفتين! در اين صورت اگه دروغگوي ماهري باشين، يه دقيقه كلاسو مي‌خندونين و در غير اين صورت ميفتين توي هچل !

اگه زيست شناسي يا رياضي يا حرفه داشته باشيم ، راحت ميتونيد مكاتبه كنيد و با ارتفاع حداكثر يه متر كاغذهاي كوچولو پرتاب كنيد! مواظب باشين گنده نباشه كه دبير محترم ميفهمن! ميتونيد آروم و كوتاه مكالمه كنيد ، سرتونو تا ته ببرين توي كيفتون و اس.ام.اس بازي كنيد (خيلي هم ضايع نباشه) و حتي تا يه دقيقه بخنديد!

اگه شيمي ، هنر، عربي يا قرآن داشته باشيم ، ميتونيد آزادانه كاغذ پرتاب كنيد و حرف بزنيد و حتي زير نيمكت اس.ام.اس بازي كنيد و ميس بزنيد و اگه زرنگ باشيد حتي ميتونيد بولوتوث رد و بدل كنيد!!

اگه ديني داشته باشيم ، شما آزاد هستيد و ميتونيد مثل خيلي‌هاي ديگه چرت بزنيد ولي لطفا وقتي بچه‌ها بيدارتون كردن و گفتن دبير پنج دقيقه‌ست داره شما رو نيگا ميكنه بلند نشيد و سرشون داد بزنيد و بگيد كه ميخاين بخوابين . . . چون شما هنوز سركلاسيد! و بعد از بيدار شدن هم سعي كند اونقدربلند خميازه نكشيد كه شيشه‌ها بلرزن !

زنگ ورزش هم كه خودتون بلديد چه طوري 2در كنيد !

خب حالا ديگه ميتونين چشماتونو باز كنيد و فكر كنيد كه چقدر زود تموم شد . . .



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


وااااااااااای خدایا داغ کردم!!!!!!!!!!!!! امروز اجتماعی داشتیم... مسخره و مزخرف!! مگه سوال آخر یادم میومد؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!سکرت و کلارسیا که مثله همیشه زود زود تموم کردن.بقیه هم دادن. منم که دیدم دیگه هیچی یادم نمیاد چرت و پرت نوشتم و دادم و اومدم پایین. بیشتر بچه ها بودن. یه کم هم منظر وایسادم تا چند نفر دیگه هم اومدن. بعد فقط فک میکنم مهشاد نبود. من گفتم میرم. بعد مائده و مریم گفتن که نه تو میری برو ما منتظر میمونیم!!!!!!!!!!!!(نمیدونم منتظر کی چون همه بودن بجز مهشاد) منم گفتم نامردبازی درنیارم وایسم باهم بریم. یه مدت گذشت اما مهشاد نیومد. مریمینا گفتن که میرن. منم میخواستم برم اما بازم گفتم حالا بیخی بذار وایسیم که بیان. مریم هم به رویا گفته بود از گوشیت خوشم میاد دست من باشه. و برداشته بود و رفته بود. بالاخره مهشاد اومد. و دیدم سه ساعت داره حالا کتابو ... رو نگا میکنه. به رویا گفتم بیا ما بریم. من و رویا رفتیم و یه کم که گذشت دیدیم اونا هم دارن میان. سکرت و کلارسیا و سما و نرگس و مهشاد و شهرزاد بودن. بهشون گفتیم ما از کوچه میریم شما از خیابون برین. اما سکرت اومد و مارم به زور برد. بعدشم که رویا به مریم زنگ زد و گفت وایسا بیام گوشیمو بگیرم ازت. مریم هم تهدیدش کرده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رویا گفت تشنمه. رفیتم بانک آب بخوریم. که وقتی اومدیم بیرون شهرزاد و مهشاد رفته بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی اعصابم خورد شد. کلی منتظر بودیم بعدش اینجوری... با گوشی من زنگ زدیم به گوشی رویا(که دست مریم بود) کلی چونه زد که وایسا بیایم. (فک کن گوشی اونو برده بود بعد...) رفتیم رسیدیم چهارراه. یعنی اونجایی که قرار بود اونا وایسن. اما اونا اون طرف بودن. درست تو قطر. من دست تکون دادم و زنگ زدم که نرن. فک میکنم دیدن مارو اما انگار نه انگار. بعدم که زنگ زدم مریم گفت نه دیگه الان تو تاکسیم و نمیتونم پیاده شم و.... اینقدر چونه زدیم اما راضی نشد!! به قول سکرت انگار زمین اصطکاک نداشت و نمیتونست وایسه!!!!رویای بیچاره هم که کلی نگران این بود که مامانش گیربده!!!اما مریم مثه اینکه طلبکار هم بود!!!!!! کلی فک زدیم و آخر سر هم هیچی.... بعد اومدیم حدودا یه ربع علاف بودیم که اتوبوس بیاد و بریم(آخه نرگس گفت با تاکسی نمیره) بعدم با تاکسی رفتیم!!!!!!!!!!!!!! من که اگه پیاده رفته بودم 5 دقه ای رسیده بودم!!!!!!!!!!!! تو گرما اعصابم کلی بهم ریخت!!! تا من باشم که دیگه منتظر هیچ نامردی نمونم!!!!!!! و رویا باشه که هیچ وقت گوشیشو به کسی نده!!!!!!!!!

این روزا همه اعصاب ندارن، شما چه طور؟؟؟

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


آزمون تيز گوشان

ديروز آزمون تيزگوشان داشتيم!
ما ها هم افتخار همراهي سوالات رو داده بوديم
آخه اميدوار بوديم كه سال بعد همتو همين مدرسه(فرزانقان يا فرزانجات) با هم باشيم!!!!!!!
ولي يه كوچولو گند زديم!
الآن هم در به در داريم دنبال مدرسه ي خوب ميگرديم واسه ثبت نام . . . . . . . . . . . . . . .
بنده شخصا ده تا نزده داشتم (از هفتاد و هفت تا . . . )
بقيه وضعشون خرابتر از من بود!
سامي جون و كلاري جون هم اگه خواستين ، اين پستو بويرايشين بنويسين چه جوري reading كردين .
فعلا !

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


به قول یکی: گنه گلدیم!!(ترکی ه)

وای خدایا چقدر گرمه......اووووووووه!

امروز هم امتحان انشاونگارش داشتیم.() بازم چرت و پرت!!! یه عکس داده بود که یه نقشه ی ایران بود پیش عکس حافظ و سعدی و ... وسطشم نوشته بود فردوسی و حافظ و سعدی و... گفته بود توصیف کنین!!!آخه خدا پدر مادرتو بیامرزه بشر چه چرتی بنویسیم؟؟ خدایا این جماعت چقدر.... حالا موضوعاشو: ۱.یه خاطره ۲. برای آبادانی کشور در سال نوآوری وشکوفایی چی کار باید بکنیم؟؟۳. ورزش چه تاثیری روی سلامتی داره!!!!  مااااااااااامااااااااااااااااان!!!!

حالا مگه خاطره به ذهنم میرسید!!! ۱۵ سال عمر کردم یه روز خاطره نداشتم!!!

باز تو گرما باهم پیاده رفتیم! البته من با سکرت و کلارسیا نبودم. حالا یه زور وقت دادن برا عربی!!!! دیگه آخه عربی مگه چی داره!!!!!!

(سکرت و کلارسیا اگه خواستین ویرایش کنین و شما هم بنویسین)

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط سامانتا| لينک ثابت |


بازم کلاریسا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام

الآن که این پست رو می نویسم هیچ کسی خونه نیست بابای بیچاره ی منم به امید اینکه بعد از دو روز مهمونی و باغ رفتن بالاخره یکی دو ساعتی دخترش درس  می خونه از خواب بیدارم کرده حدود ۵/۱ ساعت بعد باید سر جلسه باشم در کل هم ۴۵ دقیقه بیشتر نخوندم !

و اما ۶ روزبعد در همین ساعت ما در مدرسه درحال پاسخگویی سوالات ریاضی آزمون ورودی تیزهوشان رو جواب خواهیم داد(به ! به!) و هر سه تای مام (من و سامانتا و سکرت)اینقدر خوندیم که همه رو شرمنده کردیم دیگه وقتی کتاب می گیرم دستم بابام می یاد کتاب رو ازم می گیره می گه بسه دخترم این قدر می خونی خنگ می شیاااااااااااااااا  !!!!!!(این عکس نشان خرخونیته)

مطمئن باشین سامانتا و سکرت هم جفت منن

و اما یک سوتی از مهمون های پریشب مامایم ایناااااااااا:ان شاءالله به شما بیایم!(ان شاءالله سیزه گلخ)منظورش این بود ان شاءالله قسمت شما شه! 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 توسط کلارسیا| لينک ثابت |


.::secret::.

سلام به همگي

ديروز امتحان قرآن داشتيم

ميتونم بگم گند زدم تو امتحانه!!!

يكي دو تا ترجمه از خودم در كردم . . . .

دستم درد نكنه!

نتونستم تقلب كنم ، آخه جام خيلي بد بود ، تازه حسش هم نداشتم!

براي فردا نه ، براي پس فردا امتحان رياضي داريم ، خيلي آسونه چون فقط وزارتيه ! ديشب تموم كردم . . . . يه سري نمونه سوال نهايي حل كردم!

ديروز دو بار با سامانتا صحبت كردم تا تونستيم بفهميم ترتيب برگه هاي نمونه سوال كه فتوكپي شده بود و حدود 23 تا بود از چه قراره!!!!!!

سامانتاي خرخون گوشي شو تا آخر امتحانا خاموش كرده!

امروز به شهرو اس.ام.اس دادم ، جواب داد ، بعد سه، چهار تا ديگه دادم كه جواب نداد ، ميس پرت كردم ، ديدم خاموشه! (چقدر اينا خرخونن اي خدا!!!)

بعد به مائده هم اس.ام.اس دادم كه بعد از يك ساعت جواب داد ، خوابيده بودم ، ديگه جوابشو ندادم . . .

يه عكسم براتون ميذارم بريد حال كنيد‌:


Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط سكرت| لينک ثابت |


تموم شد

سلام

بالاخره منم تصمیم گرفتم به لطف خدا این وب رو آپ کنم  تا یه نقشی توی این وبلاگ داشته باشم  از سکرت و سامانتا هم معذرت می خوام که تا الان به خاطر مشکلات username و ...... نتونستم آپ کنم و اما  متن اصلی:

امروز 29 اردیبهشت ماه سال 1387 بود (نمی دونستین نه؟؟؟ خوشحال شدین بهتون گفتم) و روزی که بعد از گذشت چند سال از جدا شدیم خدا می دونه که سال بعد هم  با هم باشیم یا نه؟!!!!!

ما رفتیم و کلاس خالی موند،خالی از بچه هایی که  3 سال با هم بهترین لحظاتشون رو گذزوندن  بچه هایی که با هم بودن باهم خندیدن  روی نیمکت هایی که بوی صداقت دوستی می دادن نشستن ، با هم روی همون نیمکت ها امتحان دادند، با هم روی موزاییک های سخت کلاس راه رفتن و با هم......

اما حیف که زمان گذشت و به ما فرصت این رو نداد که ما بیشتر در کنار هم باشیم در کنار هم گریه کنیم ،بخندیم.زمان رفت و  تنها خاطره ها رو به جا گذاشت خاطره های بد و خوب.

نمره  هایی که گرفتیم، بعضی وقتا بهشون خندیدیم ،واسشون ناراحت شدیم و خوشحال شدیم .اما از اون امتحانا و نمره ها هیچ چی نموند جز چند تا ورق پاره.....

حتی دعواهای کوچکی که کردیم کدورت هایی که گاه به دل گرفتیم اما با یک ببخشید و یک لبخند کمرنگ از یاد بردیم.

و اما  زمان همچنان به راه خود ادامه می ده بدون اونکه توجهی به ما و دلتنگی هامون داشته باشد ......زمان می ره و تنها خاطره هارو به جا می ذاره

(حالا ما موندیم و وبلاگی که نمی دونم از چه اتفاقاتی پرش کنیم)

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط کلارسیا| لينک ثابت |